منافع ملی ایران ایجاب می کند که جمهوری اسلامی با پذیرش بسته پیشنهادی به عنوان مبنای مذاکره، در جهت هرچه پایان دادن به مناقشه هسته ای و لغو تحریم های سیاسی و اقتصادی علیه کشور گام بردارد. در حالی که برخی نشانه ها و اظهارات مقامات مسئول حاکی از پذیرش این بسته است، اما موضع گیری های متناقض رئیس جمهور و برخی مقامات دیگر، این امید را خدشه دار ساخته تا جایی که خاویر سولانا مسئول سیاست خارجی اتحادیه اروپا، از وجود ابهاماتی در پذیرش بسته پیشنهادی سخن گفته است.
از سوی دیگر برخی گزارش های مربوط به تدارک طرح های نظامی علیه ایران و مانور نظامی اسرائیل در منطقه، نگرانی های تازه ای را دامن زده و مانورهای نظامی اخیر ایران و پرتاب موشک های دور برد نیز درست در شرایطی صورت گرفت که مردم ایران و افکار عمومی جهان نسبت به حل مناقشه هسته ای با اتکا به تلاش های دیپلماتیک و از طریق مذاکره امیدوار شده بودند. مجموعه این اقدامات تحریک آمیز می تواند به تخریب امیدهای موجود و تقویت محافلی از هر دو طرف که راه حل سیاسی را به سود خود نمی بینند، بیانجامد. صدور سه قطعنامه تنبیهی از سوی شورای امنیت، هم سویی هرچه بیشتر اتحادیه اروپا و آمریکا برای انزوای سیاسی ایران، اعمال تحریم های بانکی و مالی گسترده و محرومیت صنایع کشور و بویژه صنایع نفت و گاز از سرمایه گذاری بین المللی بخشی از زیان هایی است که در این مدت متوجه منافع ملی ایران شده است.
این خسارات سنگین که حاصل ماجراجویی در سیاست خارجه دولت احمدی نژاد است، میلیاردها دلار درآمد نفت ایران را به جیب دولت های بازیگر ثالث و گروه های دلال سیاسی داخلی و خارجی ریخته است. و علیرغم بالا رفتن قیمت نفت که می توانست در جهت توسعه کشور استفاده گردد، متاسفانه به ازای سیاست های غلط دولت اصولگرای نهم در عرصه داخلی و خارجی فاصله فقر و ثروت در کشور ما فزون تر و تورم و گرانی بر دوش میلیون ها ایرانی که در زیر خط فقر زندگی می کنند چند برابر شده است.
دولت نهم با انحصار رسانه ای و تهییج افکار عمومی، از طرح آزاد مسائل هسته ای و کارشناسانه خودداری می ورزد به طوری که انتقاد از سیاست های غلط دولت به عنوان خط قرمز مطبوعات و رسانه ها تلقی می شود. از سوی دیگر اقتدارگرایان از این مناقشه برای پوشاندن ضعف ها و ناکارآمدی خود و به عنوان دستاویزی برای سرکوب آزادی ها و مطالبات دموکراتیک مردم ایران بهره برداری کرده اند.
بازگشت به سیاست های دولت اصلاحات و به رسمیت شناختن حقوق شهروندان در داخل و بهره گیری از تسهیلات موجود در بسته پیشنهادی و مذاکره در همه سطوح و زمینه ها و اعتماد سازی بین المللی می تواند از یک بحران ملی جلوگیری کرده و جایگاه ایران را به عنوان یک شریک مطمئن در امر صلح و روند جهانی شدن ارتقاء بخشد.
مثل معروفی می گوید:" آنجا که کلام تمام می شود موسیقی آغاز می گردد." اما ظاهرا در بعضی از گروه های جامعه ما، اصلا خبری از لطافت موسیقی نیست و هنوز کلام تمام نشده گفتمان به بن بست می رسد و به کارگیری چماق آغاز می شود!
بنابراین خیلی هم عجیب نیست که در یک تحصن، مجمع، سمینار، میتینگ و در مجامع دانشگاهی که طبیعتا جایگاه مناسبی برای گفت و گو و نقد و نظر و گفتمان است، زنجیر، چاقو و چماق پیدا شود!
نه! خیلی عجیب نیست در دولتی که بنای مهرورزی را داشته، مهرورزی به شهروندان با مشت و باتوم صورت گیرد. اینگونه برخوردها دیگر جنبه خبری هم ندارد و انگار وجهه بین المللی کشور هم برای خشونت طلبان اصلا مهم نیست.
خشونت ارثی نیست، یک رفتار اجتماعی است که کسب می شود. خشونت یک بعد روانی دارد. در واقع در اجتماعات با توجه به سطح توسعه فرهنگی میزان تحمل و پذیرش یکدیگر در آنها فرق دارد. در جوامع توسعه یافته مردم با زبان دیپلماتیک و بدون اینکه صراحت و رک گویی آن از بین رود صحبت می کنند و در سمت مقابل هم یاد گرفته اند که تحمل و مدارای آنها در شنیدن حرف های مخالف بالاتر باشد. خطرناک تر از همه اینها زمانی است که خشونت با اندیشه تلفیق شود وشاید ارزش این جمله الکسی دوتوکویل امروز بیش از گذشته مشخص گردد که گفته بود: "هیچ چیز خطرناک تر و غیر اخلاقی تر از آن نیست که خشونت ابزاری گردد برای رسیدن به اهداف انسانی و متعالی انسان ها."
نزدیک به یک دهه از فاجعه هولناک و اسفبار حمله به کوی دانشگاه تهران می گذرد و امروز دانشجویان آن سال ها خاطرات تلخ روزهای خشونت و باتوم را همچنان به یاد دارند. روزهایی که بار دیگر حرمت علم آموزی و دانش اندوزی شکسته شد و خاطره حمله ماموران شاه را به مدرسه فیضیه و دانشکده فنی در سال های دور زنده کرد. واقعه ای که "جنایت" نامیده شد اما "جانی" آن هرگز معرفی نشد. حادثه ای که "تاوان افشای قتل های زنجیره ای" بود اما به مجازات دزد ریش تراش؟! ختم شد. گویی یک گروه سازمان یافته در نیمه های شب به مامن دانشجویان حمله کرده تا یک ریش تراش بدزد! آیا راه بهتری برای دزدی ریش تراش وجود نداشت؟
سالهای ۷۶ و ۷۷ ایام شکوفایی تدریجی آرزوهای میلیونها جوان ایرانی بود که با رای خود "سید محمد خاتمی" را برای پیگری مطالبات خود برگزیدند. اما پایان سال ۷۷ با دردناکی قتل هایی همراه شد که نشان از عزم جدی مخالفان اصلاحات برای به گل نشاندن و یا به طوفان کشاندن کشتی آمال ایرانیان بود که به آرامی در دریای امید و انتظار مردم به پیش می رفت. سال ۷۸ فرامی رسید و انتخابات مجلس ششم چشم انداز روشنی برای حضور "حامیان خاتمی" در پیش روی جوانان و مشتاقان ایرانی می گشود. تنها "سلام" می توانست ریشه قتلها را افشا کند و افشا کرد. اما همفکران سعید امامی هنوز بودند و این بار پس از روشنفکران نوبت مطبوعات بود که به "قتل برسند". سلام این توطئه را افشا کرد اما دیگر دوام نیاورد و به محاقی نه ساله رفت. نه سالی که رهروان "سلام" تمام تلاش خود را برای ادامه راه او به کار بستند اما جز توقیف و تهدید و در نهایت خودسانسوری عاقبتی به بار نیاورد.
"سلام" خداحافظی کرد ولی دانشجویان حق داشتند فردا صبح را با "سلام" آغاز کنند پس یک اعتراض آرام حداقل کاری بود که می توانستند بکنند. اعتراض انجام شد و به آرامی هم پایان یافت ولی نیمه های شب فرصت خوبی برای بحران سازان بود تا از "دانشجویان" هم انتقام "دوم خرداد" را بگیرند. پس حمله کردند و کوفتند و سوختند و بردند. بشکه باروت یک جرقه می خواست که زده شد و یک بحران ملی دیگر آغاز گردید.
بهترین کار برای کنترل بحران، تنبیه و توبیخ عاملان بحران بود اما باز هم دانشجویان بودند که تاوان بی لیاقتی صاحبان قدرت را پرداختند. دانشجویان مظلومانه دستگیر و یکی پس از دیگری محکوم شدند اما "جنایتکاران" هرگز مشخص نشدند. حتی امروز و پس از گذشت ۹ سال از آن حادثه شوم، به جای برخورد منطقی و یا حداقل عذرخواهی از دانشجویان، شاهد امنیتی کردن فضا و عدم صدور مجوز برای گرامیداشت ساده این روز و تبرئه یکی از فرماندهان و عاملان حمله به خوابگاه دانشجویان هستیم. گویی با این رفتارها خاطره ۱۸ تیر از ذهن عمومی دانشگاه زدودنی است. غافل از اینکه ۱۸ تیر همچون ۱۶ آذر روزی فراموش ناشدنی در حافظه جنبش دانشجویی است و با عدم رسمیت به برگزاری مراسم گرامیداشت این روز، تنها میدان برای بقایای فرامرزی جنایتکاران (سلطنت طلبان) فاجعه ۱۶ آذر باز می شود تا مدعی این روز باشند.
"تمامی یک انسان، از تمامی انسان ها ساخته شده و برابر کل آن ها ارزش دارد و ارزش هر یک از آن همه با او برابر است." (ژان پل سارتر - واپسین سطر واژه ها)
از فردای دوم خرداد ۷۶ و پیروزی اصلاح طلبان در انتخابات ریاست جمهوری هفتم دو گروه همواره با گفتمان اصلاحی و شعار "ایران برای همه ایرانیان" به مخالفت برخاسته اند. اول براندازان و مخالفان نظام فعلی که معتقدند ایران نه برای "همه ایرانیان" بلکه برای "بعضی ایرانیان" است. اینان کسانی بودند که دوم خرداد را "فتنه خاتمی" و اصلاح طلبان را همواره سوپاپ اطمینان جمهوری اسلامی نامیده اند و گفتمان "یا با ما یا علیه ما" را سر داده اند و شهروندان را به درجه اول و دوم تقسیم می کنند. دومین گروه مخالف که می توان آنها را انترناسیونالیست های اسلامی نامید که به ترجیح اولویت منافع "امت اسلامی" بر "ملت ایران" باور دارند. در نگاه آنان ایران برای "همه مسلمانان" یا "همه شیعیان" است، نه برای همه ایرانیان.
در فرهنگ کلی اسلام ایران نمی تواند برای همه ایرانیان باشد. ایران یعنی همه مردم، امکانات، هویت و ... آن باید در خدمت ایرانیان باشد. از مخالفان شعار ایران برای همه ایرانیان می توان پرسید که بر مبنای منطق آنان پخش سرود "ای ایران" چه از شبکه های ماهواره ای و چه از صدا و سیمای جمهوری اسلامی با تفکر ملی گرایانه سکولار یا جهان وطنی اسلامی یا شیعی چه نسبتی دارد و تفاوت آن با "ایران برای همه ایرانیان" چیست که درباره اولی سکوت می کنند اما به نقد دومی می پردازند؟
محافظه کاران که از شعار پیروی از ولایت به شعار ایرانی آباد و شاد رسیدند و سعی در مصادره شعارهای اصلاح طلبان داشته اند هرگز نتوانسته اند به اصلی ترین و جذاب ترین شعار اصلاحی یعنی "ایران برای همه ایرانیان" نزدیک شوند چرا که در نظر آنها ایران برای بعضی ایرانیان می باشد.
ایران برای همه ایرانیان بر این پایه بنا شده است که کشور ملک مشاع همه شهروندان است و تمامی شهروندان فارغ از هرگونه گرایشات مذهبی، قومیتی، فرهنگی و آداب و رسوم می توانند در حق سرنوشت خود سهیم و به حقوق شهروندی خود دست یابند و حاکمان را نقد کنند.
به باور اصلاح طلبان تحقق این شعار می تواند مردم سالارترین نظام سیاسی را در منطقه استبداد زده خاورمیانه مستقر کند. یادمان باشد در دهه سوم انقلاب ایران تنها شعار "ایران برای همه ایرانیان" است که در افغانستان و عراق طنین انداز شد و مورد اقبال وسیع مردم هر دو کشور مسلمان قرار گرفت و به "عراق برای همه عراقیان" تبدیل شد.
امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از آن روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ی ایام ، دل آدمیان است
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت
این دشت که پامال سواران خزان است
روزی که بجنبد نفس باد بهاری
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است
فریاد ، ز داد آن همه گفتند و نکردند
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری
این صبر که من می کنم افشردن جان است
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود
گنجی ست که اندر قدم راهروان است
ماهیت واقعی فاشیسم چیست؟ آیا فاشیسم پدیده ای نو در عرصه سیاست است یا همان استبداد گذشته است که برای بدست گرفتن قدرت خود را مجهز به روش های پیشرفته کرده است؟ آیا ظهور فاشیسم تنها عکس العمل منحصر به فرد یک نسل یا بدلیل آشفتگی های اجتماعی می باشد؟
گفتمان فاشیسم مخالف دموکراسی پارلمانی است و حقوق مدنی و سیاسی شهروندان را با این استدلال که اتحاد و انسجام جامعه را به هم می زند انکار می کند. به همین دلیل فاشیست ها عاشق جامعه توده ای و فاقد نهادهای مدنی هستند. این تفکر شهر را محل پوچی و رشد مکاتب انحرافی و دچار انحطاط اخلاقی می داند و شاید به آن دلیل که در شهرهای بزرگ کمتر رای می آورند وظیفه خود را تنها خدمت به حاشیه نشینان و پا برهنگان می داند. رهبران فاشیست حل مسائل اجتماعی را با شیوه های ساده و بدون در نظر گرفتن شرایط و مناسبات اجتماعی تبیین می کنند. نگاه امنیتی و نظامی به همه عرصه های زندگی (اجتماعی و خصوصی) و کاربرد زور و اعمال خشونت جهت از بین بردن انحرافات از جامعه سخن اول گفتمان فاشیسم می باشد.
بر خلاف نظر مارکسیست ها که ظهور فاشیسم را ریشه در شرایط اقتصادی جامعه و فقر می دانند، فاشیسم در جوامعی توانسته گسترش یابد که محافظه کاران سنتی حاکم در برابر دگرگونی های اجتناب ناپذیر اجتماعی که زمینه ساز پیدایش و رشد انواع اندیشه ها، نهادها و نیروهاست احساس درماندگی کرده اند ( آلمان و ایتالیا در زمان ظهور فاشیسم نسبت به خیلی از کشورهای اروپایی صنعتی تر و شرایط اقتصادی بهتر داشتند). به عبارت دیگر آنان در جوامعی رشد کرده اند که محافظه کاران قدیمی هنوز قدرتمندند اما در اثر تحولات مدرن اجتماعی در معرض تهدید قرار گرفته اند. محافظه کارانی که از انتخابات آزاد در هراس اند و نگران از دست رفتن اعتبار و ثروت خود حاضرند تا اختلافات خود را با راست افراطی کنار بگذارند تا از پیروزی دموکراسی و اصلاحات جلوگیری کنند.
فاشیست ها محافظه کاران سنتی نیستند بلکه محافظه کارانی انقلابی اند که با طرح شعارهای عدالت طلبانه و تحریک توده مردم و حاشیه نشینان به منظور جاه طلبی رهبران، پرچمدار طرد دموکراسی و طرفدار اعمال خشونت سازمان یافته می شوند و با اندیشه های بلند پروازانه و گفتمان عدالت محور حرکت خود را آغاز می کنند اما به محض کسب قدرت تبعیض آمیزترین مناسبات اقتصادی و اجتماعی را بوجود می آورند.
سخن آخر اینکه، فاشیسم را نمی توان آخرین نفس های سرمایه داری نامید بلکه بهتر است آنرا آخرین تلاش های محافظه کاران جهت از دست ندادن قدرت و مقاومت در برابر تحولات مثبت اجتماعی نامید. به همین جهت راست های سنتی در مقابل راست های افراطی سکوت می کنند چرا که آنها را ناجی منافع و اندیشه خود می دانند.
تعارضات و چند پارگی های فرهنگی ممکن است هم از درون یک نظام اجتماعی و هم از بیرون آن ریشه بگیرند. در ایران این تعارض یک بار با ورود اسلام در درون فرهنگ و تمدن ایران باستان پدید آمد و قرنها طول کشید تا مردم ایران به نحوی نه چندان موفقیت آمیز، از فرهنگ و تمدن ایرانی و اسلامی آمیزه ای بسازند که امروزه هویت ایرانی را تشکیل می دهد.
این آمیزه وقتی بصورت شیعه ظاهر شد وحدت و انسجام نسبی در فرهنگ و هویت عمده ایرانیان بوجود آورد. اما با نوسازی ایران به شیوه غربی از اواخر قرن نوزدهم به بعد وحدت فرهنگی جامعه را تحت تاثیر قرار داد و تحولاتی در فرهنگ سیاسی و ساختار اجتماعی بوجود آورد.
فرهنگ ایرانیان مجموعه ای از احساسات، خواسته ها و رفتارهای غالب در جامعه است و بطور مشخص نسبت سیاسی کشور را تشکیل می دهد. آن بخش از باورهای دینی، احساسات، هنجارها، رفتارها که به نوعی نظام سیاسی را مورد ارزیابی قرار می دهد می توان فرهنگ سیاسی نامید.
اساس ویژگی های مثبت ما ایرانیان بدون تردید ناشی از عناصر ملی، مذهبی و فرهنگ سیاسی ما ایرانیان است، اما در مجموعه فرهنگ استبدادی، فردگرایی، سلطه پذیری، تقلید، سوءظن، تسلیم، سطحی نگری، تفکر قضا و قدر، بی اعتمادی، دشمن انگاری، اعتقاد عمومی به توهم توطئه، وجود تضادهای عمیق فکری و اجتماعی و حتی در شرایطی خاص کهنه گرایی و محافظه کاری بر بینش شهروندان ایرانی حاکم بوده است.
فرهنگ سیاسی ایران در طول تاریخ معرف این نکته است که دایره اعتماد میان افراد و به تبع آن نهادها و سازمان ها و موسسات بسیار اندک و محدود است. نتیجه این شبکه رفتار فرهنگی و سیاسی، توقف نظام اجتماعی در حد امنیت و عدم شکل گیری فرهنگ سیاسی عقلانی مبتنی بر استدلال، معاشرت فکری معقول و مواجهه فکری و تولید فرهنگ سلطنتی (چه به شکل پادشاهی یا جمهوری) می باشد که از ویژگی ها بارز آن جلوگیری از رشد دیگری یا تضعیف دیگران است و بازی قدرت در این سیستم با حاصل جمع صفر می باشد.
ماهها رقابت نفسگیر میان دو رقیب از حزب دموکرات آمریکا به پایان رسید و خانم هیلاری کلینتون، که در آغاز رقابتها پیروزی خود را حتمی میدید، اکنون ساعات تلخ و غمانگیز زندگی سیاسیاش را تجربه میکند. دو نامزد حزب دموکرات آمریکا، هر دو "نخستین" هستند: هیلاری کلینتون، نخستین زن و رقیباش اوباما نخستین سیاهپوست. حال اگر در انتخابات ریاست جمهوری بخت با حزب دموکرات باشد، به معنای آن است که آمریکا، نخستین سیاه پوست را به نخستین زن ترجیح داده است. اما آیا آمریکا به رنگ پوست اوباما نظر داشته یا مرد بودن او را ترجیح داده است؟ بنظر نمیرسد چنین باشد. نیاز به اوباما، نیاز به تغییری است که جامعهی آمریکا پس از ۸ سال حاکمیت نئومحافظهکاران بدان رسیده است. تغییری که اوباما نوید آن را میدهد و شعار اصلی خود در مبارزات انتخاباتی کرده است.
خودکشی یکی از معضلات جوانان در ایران امروز است. هر روز از گوشه و کنار این سرزمین پهناور خبرهایی مبنی بر خود سوزی در زنان، حلق آویز در مردان، سقوط از برج و بلندی و ... منتشر می شود. دختری بر اثر تجاوز، مردی بر اثر نداشتن مایحتاج زندگی، پسری به علت شکست در تحصیل و قبول نشدن در کنکور، دختری در اثر آلوده شدن به ایدز و ... با این جهان خاکی وداع می کنند تا در یک خواب ابدی شاید به آرامش برسند. قطار سریع السیر زندگی در تصادمات روزمره بحران های اجتماعی از ریل خارج شده و ارزش های انسانی را در لابلای چرخ های حرکت روزانه خود له کرده و به پیش می تازد تا به یک بحران لاعلاج تبدیل گردد!
بر اساس تعریف مورد توافق جهانی خودکشی تنها راه از بین بردن خود آگاهی فردی در مورد خود است. پوچی، نا امیدی، افسردگی، فقر، بیکاری، بحران های عاطفی، سوء استفاده جنسی، اعتیاد و ... همگی از علل روانشناسی و اجتماعی خودکشی در جوامع صنعتی می باشند. اگر به تمامی این علت ها نگاه کنیم متوجه می شویم که چند پارامتر اصلی وجود دارد که اگر کسی در یقین و ایمان خود به آن رسیده باشد و بخشی از باورهای ضمیر ناخود آگاه خود را تغییر دهد دست به خودکشی نمی زند. بنابراین بحث فراتر از مسائل روزمره زندگی است و آن هم بر می گردد به بینش انسانها و دیدگاه آنها نسبت به مسائل خود و جامعه.
خودکشی یک حماقت نیست! حتی فرار از واقعیت ها هم نیست. انسان های با دستگاه های ذهنی مثبت و برون گرا دست به خودکشی نمی زنند. چرا که خود کشی خارج از ضعف های فردی بیانگر حقانیت فرد نیست! بلکه تسلیم شدن و تسلیم طلبی نسبت به شرایطی است که می خواهد خود را تحمیل کند.
باید در برابر چنین معضل اجتماعی که می رود به یک بحران اجتماعی و فرهنگی در میان جوانان تبدیل شود، با گام هایی استوارتر از پیش به آگاهی و اراده انسانها ارج نهاده و با ایجاد زمینه های رشد چنین تغییر فکر و دیدگاهی، فرهنگ خود را غنی تر کرده و با این پدیده بطور جدی مبارزه کنیم!
انگار همین دیروز بود. دوم خرداد ۱۳۷۶. روزی که خون گرم امید به تن شاداب و جوان جامعه ما دوانده شد. دیروز سالگرد همان دوم خردادی بود که مبدا تاریخ اکنونی ما شد. امسال هم دوم خرداد گذشت اما، همچون سالروز ازدواجی نا موفق و شکست خورده. نه شمعی به یاد آن روز روشن شد، نه شرینی ای در کام مان نشست به یاد خاطره شیرین آن روز. دوم خرداد امسال هم مثل همه روزها گذشت تا صبح با خمیازه ای کسالت آور انتظار شب را بکشد بی آنکه با روزهای دیگر فرقی داشته باشد. بغضی در گلومان مانده شاید شانه ای کم داشته باشیم تا گریه ساز کنیم.
این روزها چه سخت می گذرد. سخت تر از آنچه که فکرش را می کردیم. می گویند انقلاب برای مردمی که فرهنگ ندارند فاجعه است. می گویم مردمی که فرهنگ دارند هرگز انقلاب نمی کنند. سه سال از رفتن خاتمی گذشت و ما به یک آگاهی بزرگ و عمیق دست یافتیم. دانستیم که می شود از دل دموکراسی جریان های فاشیستی به قدرت برسند. مفهوم این جمله وبر را فهمیدیم که "بزرگترین خطر دموکراسی عوام فریبی است" و تجربه کردیم که جمهوری وایمار در آلمان چگونه سقوط کرد و هیتلر چگونه سوار بر موج احساسات مردم یکه تاز آن کشور شد.
اما من امروز شادمانم. شادمانم از اینکه در دوم خرداد درست ترین عمل سیاسی را با انتخاب سید محمد خاتمی انجام دادم تا تمام سهم من از دموکراسی یک برگ رای باشد. به دام دیدگاه های اپوزیسیونی نیافتادم تا به بی عملی سیاسی دچار شوم. کافی است نگاهی به شرایط امروز بیاندازیم تا متوجه شویم که چگونه خاتمی از صندلی قدرت در ایران فراتر بود. ما پاک ترین روح ممکن را انتخاب کردیم. کسی که هیچ گاه رو در روی مردم قرار نگرفت. هیچ حرکت دموکراتیکی را سرکوب نکرد و هیچ گاه به مردم دروغ نگفت هرچند همه حقایق را نیز به زبان نیاورد.
امروز جای خالی خاتمی بیش از گذشته احساس می شود تا به ما یاد بدهد "زنده باد دشمن من". ای کاش باز هم دوم خردادی دیگر به وقوع می پیوست. امسال دوم خرداد روز خسته کننده ای بود...
